ستاره ناهید
گاهی تنهایی یاکریم می شود... پر می کشد تا خدا... و چه طعم گسی دارد این تنهایی...
خدایا ناامید نیستم... فقط دلتنگم... ازت انتظار معجزه دارم... معجزه ای در حدّ خدا بودنت... خدایا خیلی تنهام... خیلی خستم... ناامید نیستم... فقط دلتنگم... خدایا گاهی حس می کنم فراموشم کردی... گاهی حس می کنم منو به حال خودم رها کردی... خدایا روزهای انتظار، هر شب تنهایی، در به دری احساس... ستاره های بی نام و نشون که از این آسمون به اون آسمون سرگردونند و بین ۷ تا آسمون آواره شدند... شاپرک های شکسته بال که دونه دونه آرزوهاشونو به قاصدک سپردند... خدایا گاهی حس می کنم چشماتو به روم بستی... دارم تموم میشم... اینجا زمین است ... ساعت به وقت انسانیت خواب است ....دل عجب موجود سخت جانی است ! هزار بار تنگ میشود ، میشکند ، میسوزد ، میمیرد ! و باز هم میتپد................................................................ لحظه ها و دقیقه ها خیلی سریع می گذرند... اونقدر روزهامون شبیه هم شده که گاهی یادمون میره امروز یه روز جدیده و دیروز ساعتهاست، که تموم شده... نمی دونم شاید منم مبتلا به درد روزمرگی شدم... پارسال این موقع ... و حالا امسال...؛ خدایا شکرت.... خیلی زیاد.... همیشه نیمه اول سال سریع تر از نیمه دوم می گذره ... اردیبهشت قشنگ ترین و نازترین ماه ساله. دوست دارم تو این ماه شاد باشم. الکی خوشحال. بیخودی به همه چیز بخندم. سرخوش سرخوش... و دلیل دارم واسه این کارم... هوای بهارم هوای عجیبیه یه لحظه گرم و آفتابی لحظه ای سرد و بارونی نزاع میان عینک آفتابی و چتر !!!! چقدر حس بدی به آدم دست میده وقتی غصه های یکی دیگه رو می شنوی و کاری از دستت بر نمیاد... احساس عجز به آدم دست میده...!!!! وقتی بزرگ میشیم دیگه هیچی اون رنگ و لعاب بچگیهامونو نداره. کوچکترین هدیه ای که اون موقع می گرفتیم کلی خوشحالمون می کرد. ولی الان اگه سه دنگ آسمونم به ناممون بزنند از ته ته دل خوشحال نمیشیم. نه اینکه بگم توقعاتمون رفته بالا یا مادی شدیم... نه... شاید به خاطر اینکه زندگی خیلی خیلی عوض شده. خیلی خیلی از هم فاصله گرفیتم. کنار همیم ولی صدای هم رو نمی شنویم. راستی چرا اینجوری شد؟ اونقدر که به گوشی موبایلمون وابسته شدیم و بدون اون حتی تا سرکوچه هم نمی ریم در عوض خیلی چیزهای دیگه رو از یاد بردیم. وای به وقتی که موبایلو تو خونه جا بذاری. اونوقت فکر می کنی که گم شدی و الان در به در همه دنبالتن و نمی تونند پیدات کنند. حس می کنی یه چیزی از وجودت کم شده. بی قرار میشی . با اینکه الان می تونیم لحظه به لحظه از حال هم باخبر باشیم ولی دلامون قدم به قدم از هم دور میشه... می دوییم می دوییم ولی نمی رسیم. چون خودمونم نمی دونیم به کجا میخوایم برسیم. یه جور همو داریم تحمل می کنیم. اگه محبت یا عشقی هست از سر عادته. از ترس تنها موندنه. هر کاری می کنی که از قافله مد عقب نمونی. که از دوستات یا هر کس دیگه ای کمتر نباشی. پس احساس شیرین لذت بردن از زندگی چی میشه؟ لذت بردن از همه چی. حتی تنهایی!!!! غروب سیزدهم همیشه دلگیره بوده... انگار همه خوشی های آدم یه جا تموم میشه... مثل شام غریبان می مونه... هر کسی سعی میکنه یه جور به خودش انگیزه بده. بچه مدرسه ایها به خودشون امید میدن که یک ماه بیشتر مدرسه نمیرن و بعدشم فیتیله ۴ماه تابستون تعطیله... منم دارم تمام لایه های ذهنمو زیر و رو می کنم تا شاید اندک چیزی برای دلخوشیم پیدا شه و بدون نق زدن روزهامو از نو شروع کنم.... امروز رفتم بعد از یک سال سمانه یکی از همکلاسی های قدیمم رو دیدم. چقدر ما آدمها بی محبت شدیم نسبت به همدیگه. اونقدر دلم براش تنگ بود و حرفای ناگفته داشتم که نمی دونستم از کجا شروع کنم و چه جوری بگم. بعد از ۳ ساعت حرف زدن، بازم کلی از حرفامون موند... شیرینی دیدن یه دوست قدیمی با خوردن سمنو دو چندان شد... کاش امسال سال خیلی خوبی براش باشه... بعضی وقتا رفتار بعضی از آدمها برام قابل درک نیست. یه مدت باهات خوبن، کلی تحویلت می گیرن، منتظر یه فرصتن که بیرون دعوتت کنند. بعد، یه مدت دیگه زورشون میاد جواب سلامتو بدن... امیدوارم واسه اونا هم امسال سال خوبی باشه... چقدر زمان زود میگذره. همیشه ۱۴ فروردین برام پر استرس بوده... حس خوبی نیست بعد از دو هفته دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن، ساعت ۶ صبح از خواب بیدار شی... دردناکه ... زندگیه دیگه. کاریش نمیشه کرد... پارسال این موقع که شاغل نبودم یه جور برام دردناک بود. حالا هم که سرکار میرم یه جور دیگه برام دردناکه. کلاً این دل سخت راضی میشه انگار... یک سال دیگه هم گذشت. خوب یا بد. زشت یا زیبا. تلخ یا شیرین. گذشت. ۶ ماه اول خیلی بد ... پر از غصه و ناامیدی... ۶ ماه دوم بهتر از اول... یک سال جدید با همون آرزوهای قدیم و یک سری آرزوهای جدید دیگه. روحم بی حس شده. انگار دیگه هیچ چیزی نمی تونه منو از پوسته جوزدگی خارج کنه. هیچی. گاهی دلم خیلی برای دوستای قدیمی تنگ میشه. برای روزهای دانشجویی. پروژه های دانشگاه. کلاسهای ساعت ۲ بعداز ظهر و چرت بعد از ناهار. برای حال و هوای ماه رمضون توی دانشگاه. برای روزهای امتحان که بعدش انگار یه کوه بزرگ از روی دوشم برداشته میشد. روزهای خوب همیشه زود می گذره... دیگه هیچی نمی تونه جای اون روزها رو برام بگیره. هیچ دوستی نمی تونه جای دوستان دانشگاه رو پر کنه. سرکار هر چقدرم که خوب و ایده آل باشه، باز اسمش سرکاره. یه جورایی سرکاریییی... آدماش، همه یه جوریند. نمی تونی باهاشون خیلی زیاد صمیمی بشی که بخوای درد و دل کنی و از آرزوهات بگی. انگار یه لایه نامرئی سیم خاردار دور آدمها کشیده شده که اجازه نمیده جلوتر از اون پیش بری. معمولاً روزهام به سکوت می گذره. اگه خنده ای باشه از ته دل نیست. اگه اشکی باشه خلاصه میشه به یه بغض فرو خورده. اگه امیدی باشه خلاصه میشه به لبخندی از سر دل. اگه دلتنگی باشه خلاصه میشه به نگاهی که لای شاخ و برگهای درختای تنومند گم میشه... کلاً همه چیز سرد و مادی شده. هیچ کس اون چیزی که تو دلش هست و نشون نمیده. اون چیزی رو نشون میده که مد روزه... گاهی دلم برای بعضی از حسهای ساده تنگ میشه. حس دل ضعفه و سرگیجه صبحگاهی که با خوردن ۲تا لیوان چای تلخ تا ظهر به درازا میکشه. کم کم سردرد و سنگینی چشمات بهش اضافه میشه و پاهات ضعف میره... نگاه تارتو به ساعت دیوار روبروت می دوزی و دقیقه ها رو میشمری تا رسیدن ناهار... دلم واسه حس دلتنگ شدن تنگ شده. دلتنگ کسی شدن که می دونی عاشق توست. دلم واسه دوست داشتن تنگ شده. دوست داشتن کسی که می دونی از ته دل دوستت داره... کل زندگیم خلاصه شده به یه قاب پنجره که پر از آسمون و درخته... خدای خوبم. هوای همه آدمهایی که یه زمانی تو زندگیم بودن و حالا دیگه نیستنو داشته باش و همشونو به آرزوهای قشنگشون برسون... دلتنگ اون روزام... اون آدمها... اون هوا... گاهی هر چقدر تلاش می کنی و زور می زنی که نقطه اتصالتو به گذشته حفظ کنی، باز می بینی که نمیشه... باید رفت... ما نسل بوسه های خیابانی هستیم،نسل خوابیدن باSMS،نسل دردودل با غریبه های مجازی،نسل غیرت روی خواهر،روشنفکری روی دختر همسایه،نسل شورت D&G در سجده نماز نسل لایک و پوک از روی قرض، نسل کادو های یواشکی،نسل خونه خالی و دعوت شام،نسل پول ماهانه ی وی پی ان ، نسل صف و دعوا ، نسل تف ، وسط پیاده رو ، نسل هل ، توی مترو ، نسل مانتو های تنگ ، نسل " شینیون " زیر روسری ، نسل کارگران پیر مو رنگ کرده برای جوانی و پیشنهاد کار ، نسل شارژهای اینترنی، نسل عکسای لختی در ساحل دوبی... مرد بغض نمیکند ... مرد گریه نمیکند ... مرد نمی شکند ... ... ... فقـــــط سیگاری روشن میکند ؛ و آرام و بی صدا لابلای دود و شعر میمیـــــــرد .. من از رفتارهایتان حالم بد است ، از طرز رانندگیتان ، از صفهای صد شاخهتان ، از هجوم تاتارگونهتان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ، از برخورد و نگرشتان نسبت به جنس مخالف ، از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ، از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ، از رد و بدل کردن بلوتوثهای غیر اخلاقی ، از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ، از آشغال ریختنتان در خیابان ، از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ، از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان .. همیشه آرزوهای حبابی یکی یکی میان و میرن و تو صفحه خالی دلم محو میشن. خدای من ممنونم. ممنونم که حداقل رویاهای چوبی به نم نشستمو خوراک موریانه زمونه نکردی. ممنون که پشت بن بست همیشگی به انتظارم نشستی.. ممنون که بار امید رو پشت قاصدک های پرپر شده قلبم گذاشتی و با هزار ناز و نوازش روونه ویرونه دلم کردی. انگار این حس غربت تمومی نداری. حس غریبی میون این همه چهره آشنا. میون این همه همزبون.. بدون هیچ همدلی.. گاهی اوقات خندم می گیره از این همه ابهام تلخی که تو صورت یخ زده آدمها موج میزنه.. کارمون شده دل شکستن و دل شکسته شدن، نبخشیدن چیزای کوچیک و بخشیدن عمر و انسانیت به تکه ای نان ... ای بابا.. امان از این دل پر و این حرفهای تکراری و این تنگی دل.. امان از این روزهای تموم نشدنی و این انتظار همیشگی و شبهای بارونی ... گاهی تو حیاط خلوت کاخ آرزوهام با صندلهای شیشه ای نقره کوب شدم آروم و بی صدا قدم می زنم و به مسیر گذر عمر خیره میشم. ماهی بلوری قلبم بی تاب بوسیدن انگشتای مهربونته خدای مهربونم... بوی چمن بارون خورده، بوی حسرت، بوی تو، بوی یه ستاره شکسته گوشه خرابه ای از آسمون زغالی، پیکر شادی بی حس و حالی که تو تابوت نمناک زندگی روونه آخرت میشه ... آخ که چقدر دلم تنگه. دلتنگی شده حرف آخرم ... یه وقتایی هیچ جوره حس نوشتن نیست!! هر چی با خودم کلنجار میرم می بینم هیچ حرفی واسه گفتن نیست. گاهی اوقاتم اونقدر حرف واسه گفتن هست که آدم ترجیح میده اصلاً هیچی نگه... چند روزی میشه که بعضی چیزا تو زندگیم تغییر کرده... با اینکه کلاً پذیرفتن تغییر و تحولات یه کم سخته اما خب دیگه داشت حالم از این تکرار مکررات بهم می خورد. چرا گاهی اوقات با اینکه می دونیم یه کاری غلطه باز انجامش میدیم؟ چرا گاهی اوقات با اینکه می دونیم یه راهی به بیراهه می رسه باز توش قدم میذاریم؟ چرا گاهی به یه سری چیزا عادت می کنیم که با اینکه می دونیم اعتیاد به اونا خوب نیست اما میگیم بی خیال و باز میریم جلو؟ چرا وقتی به یه چیزی که همیشه آرزوی داشتنشو داشتیم می رسیم، بعد از یه مدتی خوشی میزنه زیر دلمون و میگیم خب که چی، بی خیالش؟ آخه یکی نیست بگه بابا تو چته؟ مگه چی کم داری تو زندگی؟ اصلاً دنبال چی هستی؟ به کجا میخوای برسی؟ که چی بشه؟ حالم از آدمای ضعیف و بزدل بهم می خوره. میخوام سر به تنشون نباشه... دوست دارم یه سری چیزا عوض شه. ولی اول باید خودمو عوض کنم. اما خدا کنه تو این روند عوض شدن یه وقت زبون دشمنام لال، اشتباهی، عوضی نشم... هه هه!! شعر گفتم. دارم کم کم به خودم امیدوار میشم... :) هوس شعر رضا صادقی رو کردم که میگه وایسا دنیا من میخوام پیاده شم... واقعاً الان می چسبید اینو گوش کنم. راستی چقدر خوشحالم تو آزمون استخدامی بانک آریا شرکت نکردم. گل و بلبله دیگه!! کاریشم نمیشه کرد. زندگیم شده پر از دلتنگی. انگار این دلتنگیها تا آخر عمر دست از سر ما بر نمی داره. کاش می تونستم خودمو قانع کنم که بی دلیل بخندم. چرا این حس غم سایشو از سر ما کم نمی کنه. چرا هر چی میرم نمی رسم. چرا شبهای بی ستاره من، ستاره بارون نمیشه. چرا آهنگ زندگیم بوی غم میده، یه مزه تلخ، به تلخی واژه خداحافظ. مگه این دل یه بار که نه هزار بار نشکست؟، پس دیگه حرف حسابش چیه. چی میخواد از جون من. نمی دونم منتظر چی ام. به قول یکی که یه روزی گفت: نشسته ام در انتظار، در انتظار یک غبار بی سوار. خدایا می خوام باهات قهر کنم. نشستی اون بالا زل زدی به پایین که چی بشه. که صبر منو محک بزنی. که منو امتحان کنی. خدای من، امتحان واسه چی؟ که بهم ثابت کنی کجای کارم. که بهم ثابت کنی ضعیفم و ناچیز. خدایا نیازی به امتحان نبود. خیلی وقته که پرچم سپید دلمو به هوا بلند کردم و دستای خالیمو بالاتر از اون به نشونه تسلیم دراز کردم. خدایا هر دفعه چشمامو با امید می بندمو تا سه می شمرم تا که شاید رویاهای مخملیم توی دستام زنده بشند. وقتی به سه میرسم چشمامو با ترس باز می کنم و می بینم که دستام خالی تر از قبله. خدایا در قدرت و بزرگی و برتری تو هیچ شکی نیست. اما ای کاش گاهی جامون باهم عوض می شد. تو می امدی این پایین و می دیدی که چه بلایی داره سر آدمها میاد. همونایی که وقتی خلقشون کردی ذوق زده شدی به خودت کلی احسنت و بارک الله گفتی. خدای سپیدم زندگی منم مدتهاست که سپید شده. خالی از هر رنگ و رونقی، خالی از هر پروانه و قاصدکی. خدایا پنجره قلبمو بستم که دیدن دستهای خالیم اذیتم نکنه. می دونی خدا سخته، خیلی سخته که تنها پناهت، تو رو بی پناه کنه. خیلی سخته. می دونی خدا کم کم آدمها دارند تو رو با افسانه و خیال یکی می کنند. خدای من، تو رو به بزرگیت قسم، یه چیزی بگو. خسته شدم از حرفهای بدون جواب. خدایا گوشم در انتظار شنیدن کلامی از تو سفید شد. خدایا نگو که صدامو نمی شنوی نگو که دوستم نداری. نگو که دیگه دلواپسمون نیستی و بی خیال ما شدی. ای کاش یه روز صبح، بدون انتظار رسیدن شب، بی خیال فردا، بدون غصه دیروز، به یاد امروز نفس می کشیدم... یه بی نشونم تو این خزون یه بی قرارم، یه نیمه جون، خدایا منو از خودت بدون.... تو نمی تونی بیشتر از اون چیزی بشی که باور داری هستی. اما بیشتر از اون چیزی که باور داری، می تونی انجام بدی... دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارت ها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند... وقتی ما به خداوند ایمان داشته باشیم، خدا به ایمان ما پاسخ خواهد داد... نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع می کنیم بلکه قلبهاییه که جذب می کنیم... نمی خوای فکری به حال سایه ات کنی؟ دوست داری از جنس سایه درخت مهربون باشه، یا مثل سایه پروانه لطیف باشه و سبک...؟ روزگاری سایه ات در نور می زیست. ولی حالا ترسوست و از نور می هراسد و در تاریکی خانه دارد. عجب بهای سنگینی داشت این متمدن شدن... چترها را باید بست. زیر باران باید رفت. فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد. با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت... زیر باران باید بازی کرد. زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت. زندگی تر شدن پی در پی، زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است... هر وقت لذت جدیدی رو کشف می کنی یا داری برای اولین بار امتحانش می کنی، یه فرشته و یه شیطان باعجله به خونه قلبت میان... با هم دیدار می کنند و سر لذت تازه کشف شده، بحث و جدل می کنند... یکی فریاد میزنه: "این یک گناهه!!!" و دیگری فریاد میزنه: "این، عین تقواست!!!" خدای عزیزم... زندگی من، به اندازه کافی شبیه فیلمای هندی، بی سر و ته هست! تو دیگه پشت درختای تقدیر و حادثه پنهان نشو......!!! پشت چراغ قرمز زندگی منتظر سبز شدن چراغ آرزوهات ایستادی و ثانیه ها رو می شمری.... سعادت در تعبیر نگاهت به زندگیه، تلاش برای بهتر بودن و بهتر دیدن، نه کن فیکون کردن خودت و دیگران. همیشه از دیروز بیاموز برای امروز زندگی كن و امید به فردا داشته باش و دنیا رو با اومدن بهار دریاب..... بهار ابدی که توش هیچ خزانی راه پیدا نکرده. پشت معماری این بهار بی خزان، قطعاً سحر و جادویی نهفته است، جادویی که گاهی چشماتو بارونی می کنه، گاهی لباتو خندون، گاهی آه به لبات میاره، و گاهی بوی دلنشین روزهای رفته و دور رو یادآوری می کنه.... صبح جمعه است. تصمیم گرفتی تا هر ساعتی که دلت می خواد بخوابی. با صدای بلندگوی یه وانت که میگه: "آهن، چدن، آلومینیوم خریداریم..." از خواب بیدار میشی!!! از شدت عصبانیت نفس نفس می زنی... نمی دونی چرا هنوز باید عده ای به سبک دوران صفویه برای امرار معاش خود در کوچه و خیابون فریاد بزنند. با عصبانیت شماره ۱۱۰ رو می گیری. اپراتور میگه که فریاد راننده وانت در قانون تعریف نشده و شما باید با شهرداری تماس بگیری. تفنگ شکاری رو از داخل کمد برمی داری و از پنجره پایین می پری. راننده وانت داخل ماشین نشسته و همچنان در بلندگو فریاد می زنه... اسلحه را روی سرش میذاری و از او میخوای که پیاده شه. راننده وانت سرعتش رو بیشتر می کنه. دنبال او می دوی. با اسلحه یکی از لاستیک هاشو نشونه میری. راننده پیاده میشه و با پای پیاده می دود. روی زمین میشینی و چند نفس عمیق می کشی... پیرمردی جلو می آد و میگه: "صدمه دیدی؟!" سرتو بالا می گیری و چهره پیرمرد رو می بینی. او خم میشه و میخواد که تورو ببوسه. اسلحه رو به طرفش می گیری و فریاد می زنی که اگه نزدیک شه شلیک می کنی! او پدریزرگته... با تعجب بهش میگی: "تو که ۱۰ سال پیش مرده بودی!" پدربزرگت میگه: "فکر می کنی خودت الان زنده هستی!؟ اون اسلحه که الان تو دسته رو قبلاً دیده بودی؟!" از روی زمین بلند میشی و می ایستی. خیلی می ترسی. پدربزرگت رو لمس می کنی. حقیقیه... به او میگی: "اگه راست میگی بهم ثابت کن که من مرده ام." پدربزرگ میگه: "به خانه ات برو." ناگهان خودتو در خونه می بینی. خیلی شلوغه. بعضی ها پیرن مشکی پوشیدن. بوی کباب می آد. همه رو می شناسی. دوست دخترت "روژان" رو در اتاق پیدا می کنی. روی تختت نشسته و با خودش حرف میزنه. جلو میری و به حرفاش گوش می دی. او میگه هدف و امیدی برای ادامه زندگی نداره و تا وقتی که زنده است به کسی دل نمی بنده و با کسی ازدواج نمی کنه... دلت می خواد هر طور شده به او بگی که راضی نیستی تا آخر عمر تنها بمونه... می دونی که تورو نمی بینه و صداتو هم نمی شنوه. می دونی که می تونی به خوابش بری و با او صحبت کنی. همون جا منتظر می شینی تا بخوابه. اما او فقط گریه می کنه. دلت می سوزه. دیگه نمی تونی تحمل کنی. از اتاق بیرون میری و روی مبل پذیرایی میشینی. دو نفر از آشنایان درباره علت مرگت با هم صحبت می کنند. تو نمی دونی که چطوری مردی. به حرفای اونا گوش میدی. می شنوی که شب قبل تصادف کردی. چیزی از صحنه تصادف به خاطر نداری. نمی دونی اطلاعات مورد نیازت رو از چه منبعی به دست بیاری. یاد پدریزرگت می افتی. به محلی که او رو دیدی برمی گردی. کسی اونجا نیست. اطراف را نگاه می کنی. کوچه برات آشناست. تو در محله ای هستی که خونه دوران کودکیت در اون قرار داره. دختری از دور برات دست تکون میده و به طرفت می دود. به چهره اش نگاه می کنی. او دختر همسایه است که در دوران نوجوانی عاشق او بودی. اما از اون محله اسباب کشی کردند و رفتند. از اینکه اون دختر رو اینجا میبینی خوشحال هستی. به تو نزدیک میشه. میخوای از او بپرسی که چرا مرده. ناگهان به خاطر میاری که روژان گفته هرگز تا آخر عمرش به کسی دل نمی بنده. کاری رو که می خوای انجام بدی یه خیانت می دونی. قبل از اینکه دختر به تو برسه از اونجا فرار می کنی و به لاس وگاس میری. از اینکه دیگه نیازی به پاسپورت و ویزا نداری خوشحال میشی... تصمیم می گیری تا در ایران شب بشه و روژان بخوابه و به خوابش بری، در دنیا پیاده روی کنی... در توکیو به یه فروشگاه لوازم صوتی و تصویری میری و محصولات جدید رو تماشا می کنی. دختری که راهنمای فروشگاهه امکانات سایبرمن رو به یه مشتری توضیح میده. همیشه آرزو می کردی که یه عینک سایبرمن داشته باشی تا اونو به کامپیوتر وصل کنی و بازی کنی و از دنیای مجازی لذت ببری. به خودت می خندی. تو الان واقعاً در دنیای مجازی هستی و هر کاری دلت بخواد می تونی انجام بدی. به شیکاگو میری. وارد یک فروشگاه "Ammonation" میشی و اسلحه ها رو تماشا می کنی. این کار یکی از آرزوهات بود. بعد از اون به آلمان میری و در سوله ای که تست های ایمنی خودروها رو در اون انجام میدند سوار یه ب.ام.و میشی و روی صندلی کنار آدمک نارنجی میشینی. ب.ام.و حرکت میکنه و چند لحظه بعد با یه دیوار برخورد میکنه. کیسه های هوا باز میشند، اما تو از اون عبور می کنی و از شیشه جلو به بیرون پرتاب میشی. از دوران کودکی دوست داشتی تست اتومبیل رو از نزدیک ببینی. به خونه برمی گردی و به اتاق روژان میری. هنوز روی تخت نشسته. منتظر می مونی تا بخوابه. دیگه با خودش حرف نمیزنه. حوصلت سر میره. برای یه ساعت به گردش میری. همیشه دوست داشتی بدونی که مردم در گرمای تابستون در کیش چکار می کنند. وقتی به خونه برمی گردی صبح شده. تمرکز می کنی که به خواب روژان بری. در همین لحظه راننده وانت در بلندگو فریاد میزنه: "آهن، چدن، آلومینیوم خریداریم..." روژان وحشت زده از خواب می پره و چند لحظه بعد از اتاق بیرون میره. دنبال او میری. هنوز تعدادی از بستگان در خونه هستند. روژان مادرت رو به اتاق میبره و به او میگه که خواب تورو دیده. از اینکه پیامت به او رسیده خوشحال میشی. روژان به مادرت میگه: "او را دیدم که در کیش منتظر نتیجه قرعه کشی جایزه جشنواره تابستونی بود. وقتی من رو دید گفت که هر شب یه ماشین جایزه میدن." سپس سرشو روی شونه های مادرت میذاره و گریه می کنه. تصمیم می گیری روژان را تعقیب کنی تا به محض اینکه خوابید به خوابش بری. عده ای برای گفتن تسلیت به خانه ات اومدن. یکی از اونها میگه شب قبل خواب دیده که تو به خونه اونها رفتی و یه سایبرمن رو به ویدئو-دی وی دی وصل کردی و فیلم غریزه اصلی رو تماشا کردی. با خودت میگی که باید امشب حتماً به خواب روژان بری. تا شب زمان زیادی باقی مونده. به هالیوود میری و تا شب تمام فیلم های روی پرده رو تماشا می کنی. وقتی به خونه برمی گردی روژان خوابه. ناگهان خودتو داخل یه سالن تاریک می بینی. دنبال روژان می گردی. قدم برمی داری. ناگهان یه اژدهای بزرگ رو مقابل خودت می بینی که به تو زل زده. با شمشیر به او حمله می کنی و در یه فرصت مناسب سوار ماشین میشی. ناگهان فرمون ماشین تبدیل به یه مار میشه. درهای ماشین باز نمیشه. با اسلحه به شیشه جلو شلیک می کنی. به سختی از اتومبیل خارج میشی. به خونه برمی گردی. روژان تازه از خواب بیدار شده. او گوشی تلفن رو برمی داره و مادرت تلفن می زنه. به او میگه: "دوباره خوابشو دیدم. در قرعه کشی جشنواره تابستونی کیش یه پژو ۲۰۶ برنده شد." رفتم جلو و گفتم حالت خوبه؟ گفت: از تو بهترم!" از خواب بیدار میشی. از کوچه صدای "آهن، چدن، آلومینیوم خریداریم..." میاد. تصمیم می گیری این بار راننده وانت رو خفه کنی. دوباره از پنجره به پایین می پری. تو تموم اون ماجراها رو در خواب دیده بودی و صبح به خیال اینکه هنوز قدرت فوق العاده داری از پنجره اتاقت به پایین پریدی و آسیب دیدی و حالا در بیمارستان بستری هستی. باورت نمیشه که در یک شب، به توکیو و آلمان رفتی و از اینکه بعد از ۱۰ سال پدریزرگت را دیدی خوشحالی... برنامه ریزی می کنی که در اولین فرصت ممکن به کیش بری تا شاید واقعاً یه پژو برنده شی. حوصلت سر رفته. از پنجره اتاق، بیرون رو تماشا می کنی. در خیابان چهره یه دختر برات خیلی آشناست. بیشتر دقت می کنی. او همون کسی است که در خواب، دوست دخترت بود. نمی خوای به هیچ قیمتی این فرصت رو از دست بدی. با سرعت از پله های بیمارستان پایین میری. در خیابان دنبال او می دوی. ناگهان با یه ماشین تصادف می کنی. بلند میشی و به دویدن ادامه میدی. ناگهان به زمین می افتی. یه نفر کمکت می کنه تا بلند شی. پدربزرگته................ "من" و "روحم" به دریای بزرگ رفتیم تا شنا کنیم. وقتی به ساحل رسیدیم، در اطراف به دنبال جای خلوت و پنهانی گشتیم. وقتی قدم می زدیم، مردی را دیدیم که روی صخره خاکستری رنگی نشسته بود و تکه های نمک را از ساک برمی داشت و آنها را توی دریا می ریخت. روحم گفت: "این یک آدم بدبین است. بیا اینجا را ترک کنیم. ما نمی توانیم اینجا شنا کنیم." ما قدم زدیم تا به جای دیگری رسیدیم. آنجا مردی را دیدیم که روی صخره سفیدی ایستاده بود و جعبه جواهرنشانی در دست داشت و از آن شکر برمی داشت و به داخل دریا می ریخت. روحم گفت: "این یک آدم خوش باور است. او هم نباید بدن های لخت ما را ببیند." باز هم قدم زدیم و روی ساحل مردی را دیدیم که ماهی های مرده را برمی داشت و با دلسوزی، آنها را داخل آب دریا می انداخت. روحم گفت: "نمی توانیم پیش او شنا کنیم. او خیرخواهی بشردوست است." و گذشتیم. بعد به جایی آمدیم که در آن مردی را دیدیم که به دنبال سایه اش روی شن ساحل می گشت. امواج بزرگ می آمدند و سایه را پاک می کردند. اما او به دنبال کردن سایه بارها و بارها ادامه داد. روحم گفت: "او یک عارف است. بیا اینجا را ترک کنیم." و قدم زدیم تا در خلیجی کوچک و آرام مردی را دیدیم که کف دریا را جمع می کرد و آن را به داخل کاسه ای از جنس مرمر سفید می ریخت. روحم گفت: "او یک آرمانگراست. او مطمئناً نباید برهنگی ما را ببیند." و باز رفتیم. ناگهان صدای ناله ای شنیدیم. "این دریاست. این دریای عمیق است. این دریای وسیع و عظیم است." وقتی به صدا رسیدیم، صدا صدای مردی بود که پشتش به دریا بود و در گوشش صدفی نگه داشته بود و به صدای زمزمه آن گوش می کرد. روحم گفت: "بیا رد شویم. او آدمی واقع گراست که به چیزی که نمی تواند به دست آورد پشت می کند و خود را به تکه ای از آن مشغول می دارد." پس از او گذشتیم و در مکانی پر از علف های هرز و بین صخره ها مردی بود که سرش را توی شن کرده بود. من به روحم گفتم: "می توانیم در اینجا شنا کنیم. چون او نمی تواند ما را ببیند." روحم جواب داد: "خیر!! چون او کشنده ترین مردمان است. او یک پاکدین است." بعد غم بزرگی، چهره و صدای روحم را فرا گرفت... گفت: "بیا برویم. چون مکان خلوت و پنهانی نیست که بتوانیم در آن شنا کنیم. اجازه نمی دهم تا باد موهای طلایی مرا افشان کند، یا شکوفه سپیدم در هوا بشکفد یا نور برهنگی مقدس مرا افشا کند...." بعد آن دریا را ترک کردیم تا دریای بزرگ تری پیدا کنیم..... آدمهای خوب همه جا هستند. ولی ای کاش صداشون کمی بلندتر بود... یه وقتایی اونقدر درگیر زندگی میشی که دیگران برای جلب توجه تو، مجبور میشند به سمتت آجر پرت کنند... تمام لحضه هامون خلاصه شده به انتظار. گاهی پروانه های رنگی کوچیکی رو می بینم که از پیله غصه بیرون اومدنو با هزار امید و آرزو پر می کشند به نقطه ای نامعلوم... هیچی سر جای خودش نیست. همه چیز قاطی پاطی شده. گربه مدتهاست که توی تنگ بلوری لونه کرده، قناری لای کیسه های آشغال، پرپر می زنه و ماهی اون بالا تو اوج ابرها واسه حماقت ما دم تکون میده... کلاغ پشت حصار قفس نگاه، اسیره و زور میزنه که صدای بلبل در بیاره و با هزارتا بزک دوزک بشه همرنگ مرغ عشق... و مرغ عشق به جرم عاشق بودن تبعید شده به بالای یه دودکش سرد و خاموش و مهر سکوت به لبای نداشتش زده... سنجاقک به جرم استراق سمع از پشت پنجره نیمه باز، محکوم شد که تا ابد به عنوان یه سنجاق سر رو موهای یه دختر بشینه و دم نزنه.... زمستون، فصل مهربون، از آسمون جای برف، شکوفه های صورتی می پاشه این پایین. آخه تازگیها به بوی برف آلرژی پیدا کرده و حتی از شنیدن اسم برف، بدنش کهیر میزنه و عطسه هاش شروع میشه. عروس فصلها، بهار خانم طلاق گرفت و الانم رفته اون ور دنیا داره ادامه تحصیل میده بلکه بشه هم قد تابستون.... سگ و گربه از ترس انقراض نسلشون، با هم دست به یکی کردندَ، با موشها متحد شدند و برج هایی که اون پایین تو راه فاضلاب پیش فروش شده، خریدند، که دیگه این بالا جای ما آدمها هم نیست تا چه برسه به حیوونا.... پروانه های رنگی رو زیر خاک دفن کردند که شاید روزی درخت پروانه از دل خاک جوونه بزنه بیرون. حالا باغچه شده پر از پروانه. پروانه های درشت سنگین آهنی که از زشتی هیچی کم ندارند. مهندسهای کشاورزی میگن به خاطر نوع کود و آب کثیفی بوده که پای درختا ریختن، محصول نامرغوب شده.... شاهنامه فردوسی رو تو مغازه سبزی فروشی دیدم که سبزیها رو با هوش و ذکاوت خاصی لای برگهای کتاب می پیچید و به مشتری می داد و کلی هم ادعای فضل و هنرش می شد. قصاب مهربونی رو دیدم که یه محلی رو واسه نگهداری و آموزش گوسفندهای بی سرپرست راه انداخته و جای سر بریدن، اصول اینکه "چگونه گوسفند نباشیم" یاد می ده... کتاب جدید قورباغه سبز هم منتشر شد به اسم انسان را قورت بده!!!!!!!!!!!!! کلی هم طرفدار پیدا کرده. میگن رسیده به چاپ هزارم!!! تو مترو از یه زن دستفروش یه کلید خریدم که می گفت هر قفلی رو باز می کنه. به اولین قفل که رسیدم، کلید رو امتحان کردم ولی باز نکرد... هر چی دنبال زن گشتم نبود. کلید، تاریخ مصرف گذشته بوده. امان از این جماعت بی وجدان که جنسای بیخودشونو به آدم قالب می کنند.... با این اوضاع درهم برهم، اون وقت میگن که چرا آلزایمر زیاد شده. گاهی آدم یادش میره که کیه، کجاست، واسه چی اینجاست، کجا میخواد بره، کیا دوستند کیا دشمن، چی خوبه چی بد، بره یا بیاد، بخنده یا داد بزنه، گریه کنه یا فحش بده، سیگار بکشه یا پسته بخوره، مسواک بزنه یا دندون مصنوعی بذاره، بره دانشگاه یا بگرده دنبال یه زوج پولدار، کلاه بذاره یا برداره، در آینده مادر بشه یا پدر، به شعار "یه بچه کافی است" پایبند باشه یا سر قضیه یارانه ها و این حرفا شعار "ای که دستت می رسد کاری بکن، پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار" رو تو زاد و ولد الگو قرار بده،قلیون با طعم هلو بکشه یا کدو حلوایی.... !!!!! رازت را به من بگو... دستت را به من بده... من با غربت تو آشنا هستم. روزی به من گفتی که هر کس در زندگی رازهایی با خود دارد که نیاز به گفتن نمی یابند، و آن، راز تو بود که سالها با خود همراهش کردی. امروز خود را سبکبار به دست زندگی بسپار و بگو آنچه را ناگفته داشته ای. نیاز تو برای سبکباری، گفتن آن راز است... تو زندگی ممکنه اتفاقات زیادی بیفته که شاید هیچ وقت فراموش نشند، حتی تا آخر عمر... گاهی وقتا بدجوری میری تو فاز فیلم بازی کردن واسه دیگران... خیلی شیک... غافل از دل داغون و خرابت که بوی سوختگیش سر به فلک کشیده... بی خیال بابا!! دست از جلب بازی بردار... ما رو از خودت بدون نه از دیگران... من میگم آدم هر چیزی که تو ذهن و رویای خودش داشته باشه بالاخره یه روزی یه جایی بهش میرسه. توی هر برهه از زمان که قرار می گیری، یه سری آدمهای جدید میان تو زندگیت. چند صباحی رو با هم سر می کنید تا اینکه وارد فصل جدیدی از کتاب زندگی میشی و باید از تمام اون آدمای قبلی جدا شی. اما خب تکنولوژی پیشرفت کرده و یه چیزایی اختراع شده که می تونی هر وقت دلتنگ شدی از حالشون باخبر شی... توی فصل جدید کتاب زندگی، سر و کله یه سری آدمهای جدید پیدا میشه که حالا باید از امروز این آدمها رو جای اون آدم قبلی ها ببینی و با اینا روزگارتو سر کنی. با تموم شدن فصلهای کتاب زندگی و شروع یه فصل جدید این چرخه هی تکرار میشه... بعضی چیزا تو زندگی هستند که غیر قابل شمارشند و تا بی نهایت ادامه دارند. مثل آرزوهامون و مثل انتظاری که می کشیم برای تحقق اونها. گاهی وقتا انتظار رسیدن یه چیز قشنگ می تونه به شیرینی لحظه تحقق اون آرزو باشه. اول احساس نیاز می کنیم. بعد آرزو می کنیم و تو رویای خودمون بهش پر و بال پرواز میدیم. اونقدر میره رو مخمون که کم کم تبدیل میشه به هدف. به یه جایی میرسیم که برای داشتنش روزامونو شب می کنیم و به عشق رسیدن بهش شبامونو به صبح می رسونیم.... توی جعبه آرزوهام، آرزوهای قشنگ و رنگارنگمو کنار هم چیدم و هر روز و شب با عشق نگاهشون می کنم. به یاد لحظه متولد شدنشون، بزرگ شدنشون...، دونه دونه آجر آرزوها رو روی هم می چینم و بنای رویامو بالا می برم تا برسه به سقف آسمون... گاهی وقتا صبر آدم تموم میشه. میخواد که خیلی زود به تمام اون چیزایی که تو رویاش داره برسه... خدای من،گاهی وقتا بهت حسودیم میشه. به اینکه چقدر صبرت زیاده. به اینکه اون بالا نشستی و چه چیزایی که نمی بینی، اما دم نمی زنی... خدایا واقعاً دمت گرم. خیلی مردی به خدا........................................ همش میگی درست میشه. درست میشه. صبر داشته باش... آخه پس کی ای خدا؟؟؟!!! آدما وقتی مریض میشند انگار انتظاراتشون از اطرافیانشون بیشتر میشه. دوست دارند، یه جورایی به همه بفهمونند که حالشون بده و خلاصه اینکه همه بیان واسه دلجویی... گاهی وقتا، تو بعضی از روزای زندگی، تو اوج ناخوشی ممکنه اتفاقاتی رخ بده که شاید تو جایگاه خودش، یه تجربه جدید تلقی شه! تلخ اما نو!!! خلاصه اینکه برام دعا کنید... دیگه فرقی نمی کنه. فرقی نمی کنه که چه چیزی، چه زمانی، کجا و چطور اتفاق بیفته.... اصلاً برام مهم نیست که چه کسی، کجا، چرا و به چی فکر می کنه... شاید یه روز یکی پیدا شه که بتونه... به اندازه وسعت تمام دلتنگیهای دنیا، دلم تنگه... شاید یه بغض کهنه، شاید یه دل طوفانی، شاید یه پنجره بسته رو به فردا، شاید یه مرغ مینا تو قفس، شاید یه خورشید پشت ابر، شاید یه دنیا شاید دیگه... خیلی بده که نجنگیده شکست بخوریم... همیشه دنیا به کام آدم بداست... بعضی وقتا لازمه که نه خوب باشیم نه بد... فقط خودمون باشیم... آدما زود به همه چیز عادت می کنند. به شنیدن یه صدا، به دیدن یه چهره، حتی به قاب عکس رو دیوار، امان از این عادت کردنا و دل کندنا... گاهی وقتا رد پای حس نگرانی رو بروی صفحه خالی ذهنم حس می کنم. گاهی وقتا بیخود و بی جهت دل نگران بعضی چیزای الکی میشم... بعد از ۲ سال دوری، بوم سفید غمدار را به وصال قلم موی عاشق رسوندم. حس قشنگیه... آره! می بینی! این منم! این منم که دارم خلق می کنم! این منم که با دستای کوچیک و با احساسی بزرگ، قلم مو رو روی بوم به رقص در میارم و تو ذهن مواجم به آبی آسمون و زمرد دشت و جنگل، سرک می کشم... گذاشتن رنگ روی بوم، به قشنگی تولد یه احساسه... کاش خدا تو سر همه آدما، اون بالا وسط پیشونی یه چراغ کوچیک میذاشت که وقتی کسی دروغ می گفت یه دفعه روشن میشد و شروع میکرد به چشمک زدن. زندگی یه جورایی سخت میشد ولی... داریم آخرین دقایق سال ۸۹ رو می گذرونیم. تا آغاز سال جدید چیزی نمونده. صدای قدمهاشو می شنوم که با بیم و امید و خرامان خرامان می رسه. بیست و ششمین بهار زندگیمم رسید... نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت. نمی دونم به رفته ها فکر کنم یا به اونایی که موندن. نمی دونم بخندم یا اشک بریزم. حس عجیبیه. حس تموم شدن. رسیدن به آخر. خاطرات توی ذهنم می چرخه. به یاد پارسال. به یاد روزهای دلتنگی، به یاد خنده های الکی، به یاد غصه های زورکی... دارم می نویسم تا دقایقو ثبت کنم. می نویسم که یادم بمونه... خونه دلمو واسه فروش به بنگاه زندگی سپردم. هر کی اومد و اتاق دلمو دید یه عیبی روش گذاشت. یکی گفت اتاقش تاریکه. یکی گفت آجراش از غصه و ماتمه. یکی گفت جاش خوب نیست. خلاصه اینکه به هر دری زدم هیچ کسی خریدار دل داغون من نشد. با درموندگی و شرمندگی رو کردم به خدا و گفتم خدای من دل تنهای منو می خری؟ می دونم خرابه، می دونم تاریک و مطروده...، خدا با لبخند سرشو تکون داد و کلید قلبمو گرفت و صاحب خونه دلم شد. در قلبمو قفل کردم و یه کاغذ زدم پشت در، که این ملک به فروش رسید... می خوام دعا کنم. دعا واسه همه اونایی که یه زمانی تو زندگیم بودن و حالا دیگه نیستند... می خوام دعا کنم واسه همه اونایی که با شادی من شاد شدند و با غصه من غصه دار... می خوام دعا کنم واسه همه اونایی که هستند ... کمتر از نیم ساعت مونده به جشن تولد زمین... می دونم اگه بگم سال نو مبارک، حالت از شنیدن این جمله کلیشه ای به هم می خوره. پس سال نو مبارک....!!!!!!!!!
راهی کجایی...؟!!! کجای راهی...!؟؟ جاموندی یا واموندی؟ گاهی باید کوتاه اومدن رو با بالا رفتن تمرین کرد... همیشه راهت، راحت نیست... گاهی باید تا کار دست خودت ندادی، دست به کار شی...
گاهی وقتا حس گیجی تلخی، مشاممو آزار میده... گاهی وقتا هر چی فکر می کنم، هیچ حرفی برای گفتن ندارم... گاهی وقتا زبونم وکالت تمام و کمال میده به چشمام. بعدش یه دفعه آسمون نگاهم ابری میشه. بارون شفابخشی می باره و مه درون ذهنمو شستشو میده...
این روزها از آسمون، طلا می باره. قلبها یخی شده. عشقها کاغذی. دلها از جنس شیشه. بادبادک نگاهم اوج میگیره تا خدا. هم آغوش ستاره ها. بالای بالا... کاش میشد ساده نگاه کرد. کاش این کلاف پیچیده «اما و اگر» از دور پیکر زندگی باز میشد... کاش سادگی کیش و آیین تموم آدمها میشد...

